حكيم زجاجى
697
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ورا بود بىمر ضياع و عقار * به چالوس و گيلان و حد كلار ورا مستعين از ميان بركشيد * چو او را سرافراز و فرزانه ديد به دو گفت نانپاره خواهى ز من * بگو تا ببخشم در اين انجمن مرا گفت ملك كلار آرزوست * به چالوس ماراست پيوند و دوست خليفه بدان مير اقطاع داد * بروبوم چالوس وز آن گشت شاد ببردند حالى سواران به راه * به شهر نشابور منشور شاه به فرزند طاهر كه ملك كلار * تمامت به نزد محمد سپار به بغداد او را يكى پير بود * به عقل و به دانش جهانگير بود ز نصرانيان بود جابر به نام * پدر داشت هارون يكى خويشكام فرستاد او را به چالوس مير * به حد كلار اندر ، آن كندوير در آن ملك حاكم شد آن نامدار * زمين ديد پرسبزه و مرغزار پر از كشته و باغ و آب روان * همه سنبل و سبزه و ارغوان چو جابر در آن بوم سربرفراشت * ز آب و گيا خلق را بازداشت ز هيزم بريدن بدانديش مرد * بزرگان آن قوم را منع كرد به هرجايگه راهداران نشاند * كسى را در آن بيشه رفتن نماند همه چارپا از گيا دور كرد * دل جملهء خلق رنجور كرد گيا را به زر گفت شايد خريد * درخت تناور نبايد بريد نكوهيده ترسا بر آن مؤمنان * زبان كرد مانند نوك سنان ره اهل گيلان بر آنجا ببست * همه خلق را كرد كوتاه دست اگر چارپايى شدى بر كنار * بريدى پيش هم در آن مرغزار وگر از درختى كسى شاخ خشك * بريدى كز او آمدى بوى مشك بر آن تن زدندى چنان چوب سخت * كه افكندى از باد شاخ درخت بر آن خلق شد تنگ دهر فراخ * نيارست ببريد كس نيم شاخ ز بيم سر نيزهء دلرباى * نرفتى به صحرا يكى چارپاى دو فرزند رستم چو شير ژيان * برفتند پرخشم بسته ميان به جابر بگفتند اين راى نيست * تو را با سران جهان پاى نيست گياهى كه رويد به صحرا و دشت * بر او چارپا خوب نارد گذشت